Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پسر کوله‌ی سنگینش رو روی دوشش انداخت، گره‌ی شال گردنش رو محکم بست، روی شال گردنش حساس بود، پس گره رو وارسی کرد و مطمئن شد که مثل گره کراوات یه جنتلمن بسته شده؛ دستگاه ام.پی.تری پلیر رو روی موسیقی مورد علاقش تنظیم کرد و هدفون رو تو گوشش گذاشت. موسیقی تنها چیزی بود که تو زندگی بهش آرامش می‌داد، همه حرف‌هایی که تو دلش مونده بود رو از زبون خواننده موردعلاقش می‌شنید. آرزو می‌کرد ای‌کاش بشه حرف‌ها رو به زبون بیاره ولی نمی‌شد؛ پسر به چرخوندن زبونش عادت نداشت، چشم‌هاش با آدم‌ها صحبت می‌کردن؛ با چشم‌هاش سلام می‌کرد، ابراز علاقه می‌کرد، ابراز تنفر می‌کرد، به صورت دشمنش سیلی می‌زد، و ابراز عشق می‌کرد. زبون ناشناخته‌ای بود، وقتی زبونت با بقیه فرق داشته باشه غریبه‌ای و غریبه همیشه تو غربت زندگی می‌کنه، و به غربت عادت می‌کنه، و غربت همه زندگیش میشه، وطنش میشه… هدفون رو تو گوشش گذاشت و به راه افتاد؛ صدای بادی که لابلای درختای بلند دانشگاه می‌پیچید رو دوست داشت، صدای پرنده‌هایی که نوک یکی از درخت‌های دور دست سروصدا می‌کردن رو دوست داشت، و صدای خش خش جاروی رفتگری که تو اون غروب خلوت، کنار گذرگاه رو جارو می‌کرد. نگاهی به افق کرد، و رنگ زیبایی که چند دقیقه قبل از غروب خورشید به آسمون هدیه می‌شه؛ نفس راحتی کشید، انگار که خیالش راحت شده که آسمون به لباس ارغوانی رنگش رسیده، و لبخند ریزی به لبش اومد، انگار رنگ زیبای لباس آسمون کل غم توی دلش رو شسته باشه. حالا با خیال راحت سرش رو پایین انداخت و راست راهش رو گرفت؛ موزائیک‌های راه براش راهنما بودن، قدم‌هاش رو طوری برمی‌داشت که روی موزائیک‌ها نقش‌های زیبایی به جا بذاره. هر از گاهی رهگذری عبور می‌کرد. با اینکه مغرور و مبادی‌آداب بود و اصلا به افراد نگاه نمی‌کرد ولی با کنجکاوی ریزنگاهی به چشمان مردم می‌انداخت؛ شاید پیش خودش فکر می‌کرد این یه همزبون باشه که معنی غربت رو براش عوض می‌کنه، ولی هر بار تجربه این بود که یه آدم غریبه اضافه میشه و امید کمرنگ‌تر. به قدم‌هایی که برمی‌داشت نگاه می‌کرد، مثل قدم برداشتن بچه 7 ساله‌ای بود که از مدرسه برمی‌گرده، با دیدن قدم‌هایی که برمی‌داشت لبخند می‌زد، شاید فکر می‌کرد هنوز تو زمان کودکی سیر می‌کنه، و هنوز مشکلاتش در حد نیمه‌تمام موندن مشق شبن، و غم‌ها در حد شکستن نوک مداد… به دختر و پسری نگاه می‌کنه که بدون ترس از نگاه‌های مردم و به‌دور از ستیزه‌جویی دیگران، دست هم رو گرفتن و با هم عشق رو قسمت کردن؛ به اونها حسادت نمی‌کنه، از اونها کینه‌ای به دل نداره، و از بی‌عدالتی‌ها شاکی نیست، شاید لبخندی بزنه، و این برای دنیا سنگینه، ولی دنیا هم چشمانش رو می‌بنده و از این سنگینی فضا، رو برمی‌گردونه… پسرک به همه چشمانی فکر می‌کنه که براش معانی خاصی رو تداعی کردن، به همه اونهایی که براش سؤال‌های بی‌جوابی بودن و هستن، و با این افکار گذران وقت می‌کنه، و هیچ کدوم از چشم‌ها هیچ وقت نفهمیدن که چه جایگاهی تو چشم پسرک داشتن؛ با ته کشیدن شارژ دستگاه، پسر به خودش میاد و متوجه میشه که کیلومترها راه رو طی کرده، دیگه با صدای بوق و پرخاش و هیاهوی وسط شهر انگیزه‌ای واسه راه رفتن نداره و مابقی افکار رو با سر گذاشتن به شیشه تاکسی مرور می‌کنه… فکر می‌کنه، فکر می‌کنه، و فکر…؛

سلام دوباره

سلام به همه دوستام؛ یه مدت طولانی بود که از دوستای خوبم دور بودم؛ شاید اینجا نبودم ولی دلم مدام تو وبلاگ بچه‌ها می‌گشت. دیگه وقتی مسعود و محمد بخوان نمیشه پشت گوش انداخت و باید اومد و دوباره نوشت. راستی وبلاگ من رو هم خیلی وقته تارومار کردن؛ ما هم فیلتر شدیم!
دیروز یه بخش‌هایی از فیلم ماهواره مهران مدیری رو دیدم؛ یه عدّه میگن چرا این فیلم رو ساخته و نباید حرفی رو می‌زد که به کام حکومت خوش میومد؛ یه سری هم میگن اون هم حق داره هر چیزی رو به طنز بکشه، و از طرفی بعضی از شبکه‌های ماهواره‌ای واقعا چرت شدن یا اکثرا از دور نشستن و میگن لنگش کن، پس شاید ساختن این فیلم توجیه بشه. از اینا بگذریم، قصد سیاسی بازی ندارم، یه مسئله بود که خیلی برام ناخوشایند بود و اونم به طنز گرفتن افرادی بود که کاملا مشخص بود به قشر همجنسگرا مربوط میشن. ای کاش این کار رو نمی‌کرد تا دلخوری پیش نیاد و ادامه قهوه تلخش رو با دل خوش ببینم. وقتی ما هیچ وسیله‌ای برای گفتن حرف دلمون نداریم، چرا با این حرکت باعث میشین کلمات زشتی که برای ما به کار برده میشه، سر زبون مردم محکمتر بشه؟ (دلخوری اصلیم از صحنه‌ای بود که بنفشه‌خواه جلف‌بازی در میاورد و آخرش یکی به برنامش تلفن کرد و اون رو یاد خاطرات پارک دانشجو انداخت… نصفه‌ی دوم فیلم رو هم که اصلا ندیدم…)
دیروز با یکی از دوستای خیلی خیلی خوبم که این وبلاگ رو هم می‌خونه به گالری هنرهای تجسمی رفته بودیم. خیلی جای خوبی بود و کلّی از دیدن آثار هنری اونجا لذّت بردیم. بعضی وقتا آدم با دیدن یه تابلوی نقاشی که هر دلش رو توش می‌خونه احساس آرامش می‌کنه؛ گاهی هم ممکنه با دیدن یه تابلو به شدّت غمگین بشیم یا احساس ترس کنیم. در کل به نظرم رفتن به این نمایشگاه‌ها یه ورزش فکری خوبه واسه احساسات و خلاقیت ما🙂
راستی یه چیزی مدتیه فکرم رو مشغول کرده؛ همیشه از اینکه ببینم دوست همجنسگرایی، به جفتش برسه خوشحال شدم و از دیدن شادی اون، دلم شاد شده؛ ولی واقعا آیا همیشه همه ما با دیدن سر و سامون گرفتن دوستامون احساس شادی بهمون دست میده؟ آیا سعی می‌کنیم به محکم کردن رابطه اونها کمک کنیم؟ یا ممکنه حسادت کنیم و یا حتی به فکر به هم زدن رابطه اونها باشیم؟

اواخر پاییز پارسال بود. تو بحبوحه درس خوندن بودم. یه روز بعدازظهر با دو تا از بچه‌های دانشگاه رفتیم بیرون و بستنی خوردیم. برگشتنی از میدون ونک راهی خونه شدم. با اتوبوس برمی‌گشتم. یکی از اون اتوبوس خوشگلا اومد و منم خیلی خوشحال سوار شدم. به‌محض ورود چشمم به چشمایی افتاد که از وسط اتوبوس من رو نگاه می‌کرد؛ پسر زیبارویی بود، با چشمای درشت که به من خیره شده بود و لبخند خیلی ریزی به لبش بود. منم لبخند ریزی از سر شیطنت بچگانه به لبم اومد و سرم رو پایین انداختم. کم‌کم دلم می‌خواست نزدیک‌تر برم ولی مثل همیشه از سر ترس و خجالت تردید می‌کردم. هرازگاهی نگاهی می‌انداختم و او هم نگاهم می‌کرد. نزدیک‌تر رفتم و کنارش ایستادم. دلم می‌خواست حرف رو باز کنم ولی می‌ترسیدم و مطمئن بودم اگه این کار رو کنم نمی‌تونم طبیعی و عادی نقش بازی کنم… دو سه ایستگاه بعد اون پسر خیلی آروم رفت به سمت در و پیاده شد! منم مثل آدمای بهت‌زده نگاهش می‌کردم و نمی‌دونستم این‌جا باید پیاده بشم یا نه! اتوبوس رفت و من موندم در حسرت که چرا حرف رو باز نکردم، چرا پیاده نشدم و چرا نتونستم شانس خودم رو امتحان کنم! همیشه حسرت می‌خوردم که چرا تا حالا هیچ موقعیتی پیش نیومده که لااقل با یک هم‌حس که دوستش دارم ارتباط برقرار کنم و باب آشنایی بینمون باز بشه ولی حالا که به‌ظاهر موقعیتی پیش اومده بود از دستش دادم… تصمیم گرفتم تسلیم نشم و شانس خودم رو امتحان کنم؛ رو همین حساب چند شب همون ساعت رفتم همون ایستگاهی که پیاده شد؛ شب اول نیومد، شب دوم نیومد، ولی در کمال ناباوری شب سوم اومد! و بعد از پیاده شدن راه افتاد به سمت یه کوچه؛ معصومانه دنبالش رفتم؛ سوار یه ماشین شد و رفت؛ پلاکش رو برداشتم… چند شب میرفتم تا ببینمش و او میومد و سوار ماشینش می‌شد و می‌رفت و من فقط از دور نگاهش می‌کردم… یه شب وسط راهش ایستادم و اومد و از دور دید و لبخند زد، از کنارم رد شد و وقتی رد شد خیلی آروم چیزی گفت که اصلا نفهمیدم؛ فقط دوباره دنبالش راه افتادم و او هم سوار ماشینش شد و رفت! تصمیم گرفتم حرف دلم رو روی کاغذ براش بنویسم و قبل از رسیدنش پشت شیشۀ ماشینش بگذارم ولی کار به اونجا نکشید! اتفاقی افتاد که هنوز هم باورم نمیشه! فردای اون روز که پنجشنبه بود، تو سالن مطالعه دانشگاه نشسته بودم و برای آزمون آزمایشی جمعه بکوب می‌خوندم که یک‌دفعه حس کردم یه نفر با یه کیسه پر از خوراکی اون سمت میز نشست… سرم رو بالا آوردم دیدم خودشه!! انگار برق از چشمام پرید!! خشکم زد و مات و مبهوت نگاهش کردم!! باورمش نمی‌شد که ما تو یه دانشگاه بودیم و من خبر نداشتم! اصلا من رو از کجا پیدا کرده بود…؟! بعد از نشستن لبخند همیشگی رو نثار کرد و سلام داد و منم با لبخند جوابش رو دادم… بعد از چند دقیقه از خوراکی‌ها بهم تعارف کرد و منم برداشتم🙂 بعد از ساعتی با یکی از بچه‌ها رفتیم بیرون تا از دستگاه نوشیدنی بگیریم؛ یه لیوان شیرکاکائو گرفتم و براش بردم! خیلی خوشحال شد و تشکر کرد! تو پوست خودم نمی‌گنجیدم و عین بچه‌ها موقع خداحافظی خودم رو بهش معرفی کردم و خواستم باهم دوست باشیم، بعد خداحافظی کردیم… فردای اون روز تو آزمون بهترین رتبه تمام آزمون‌هام رو گرفتم! ما بیشتر با هم ارتباط برقرار کردیم؛ البته هیچ وقت حرفی از گرایشمون به‌میون نیومد ولی هر دومون این موضوع رو می‌دونستیم… بعد از مدتی کم‌کم ازم فاصله گرفت و دیگه زیاد ندیدمش؛ منم به دلایلی، به این نتیجه رسیده بودم که ما خیلی مناسب هم نیستیم ولی لااقل اینقدر زود کنار نکشیدم… شاید تقصیر من بود که زیادی محبت کردم؛ شاید چیزی تو من بود که نمی‌پسندید، شاید، شاید، شاید….. چند ماه بعد نزدیک ونک دیدمش، با یه پسر دیگه، خیلی خوشحال بود و با هیجان یه چیزی رو برای دوستش تعریف می‌کرد! نمی‌دونم دوستش کی بود ولی از این‌که دیدمش خوشحال بودم و فقط تو دلم براش آرزوی خوشبختی کردم؛ دلم خواست منم دست یکی تو دستم بود که بتونم بهش بگم چقدر برام عزیزه و دوستش دارم…

امروز فیلم Prayers for Bobby رو که دوست عزیزم حسین بهم معرفی کرده بود دیدم، خیلی زیبا بود حسین جان، ممنون از پیشنهاد خوبت! بعد از مدت زیادی کلی سر این فیلم اشک ریختم! غمگینم کرد، ولی دونه دونه اون اشک‌ها رو دوست داشتم…

هفته پیش با یکی از دوستام تو سالن مطالعه نشسته بودیم. کار واجبی داشتم که بایستی برای تحویل آماده می‌کردم ولی دوستم مدام با شوخی‌هاش وقفه مینداخت و من هم تحمل می‌کردم. بالاخره کار تموم شد و برای طرف ایمیلش کردم. شروع کردیم به چرخ زدن توی اینترنت و دوستم پیشنهاد کرد به سایت VOA برم و آخرین برنامه پارازیت رو دانلود کنم. وقتی چشمش به صفحه بود، عکسی رو از یک برنامه در مورد حقوق همجنسگرایان دید. یکدفعه انقدر عصبی شد که هیچ وقت فکرش رو هم نمی‌کردم این‌جوری باشه. شروع کرد به بد و بیراه گفتن به همجنسگراها و تا تونست از افکار هوموفوبیکش بیرون ریخت. از اونجایی که سالن آروم بود و خیلی آروم صحبت می‌کردیم ازش خواستم بریم بیرون صحبت کنیم و رفتن همانا و یک ساعت و نیم صحبت کردن همانا. باهاش صحبت کردم و در کمال خونسردی و آرامش بهش گفتم نظر من با تو فرق داره و برای تک‌تک مزخرفاتی که تحویل می‌داد دلیل می‌آوردم ولی آقا هیچ کدوم رو قبول نمی‌کرد که هیچ، ادعا می‌کرد که این حرفا خارج از منطق هستش. جالبه که این آدمایی که هیچ وقت به‌نظر نمیاد بویی از خدا و پیغمبر برده باشن، این‌جور وقتا آنچنان پای خدا و پیغمبر و امام و کتب مقدس رو وسط میکشن که آدم هاج‌وواج میمونه! خداییش تک‌تک حرف‌هایی که تحویلش می‌دادم از روی منطق بود و به‌نظرم تو عقل سنگ هم نفوذ می‌کرد ولی این آدم هیچ کدوم رو قبول نمی‌کرد و خیلی احمقانه بد و بیراه می‌گفت. منم که نهایتا نا امید شدم فقط گذاشتم حرفش رو بزنه و اصراری نکردم. بعد هم رفت و من تو خلوت خودم تو بهت فرو رفتم و با شنیدن آهنگ A Song For You گذاشتم اشک چشمم از بی‌قراری‌هاش کم کنه… فقط بدونید با اینکه دور و برم آدم روشن‌فکر کم نبوده ولی احمقای از این قبیل هوموفوبیک هم زیادن… این هم بد نیست بدونید که از نظر این آقاهه ما رسما باید بریم بمیریم و جلوی چشم هیچ بنی بشری ظاهر نشیم، حتی اگه ثابت شده باشه که آدم دخالتی در تعیین گرایش جنسی خودش نداره…!

تو همین هفته ثبت‌نام دانشگاه بود؛ بالاخره بعد از گذروندن کنکور که مرحله به مرحله‌اش پر از شاهکارهای عجیب سازمان سنجش و به‌عبارتی افتضاح بود، ثبت‌نام کردم (در کل کنکور ارشد امسال از اول تا حتی بعد از ثبت‌نام فــاجــعــه‌ای بود برای خودش که گفتنش غصۀ صدمن کاغذه). ظاهرا بیشتر همکلاسی‌ها هم از بدشانسی خانومن! یاد قضیه ثبت‌نام کلاس کنکور محمد افتادم… محمد جان غصه نخور طبق قانون مورفی ما تو هر کلاسی اسم بنویسیم همشون دختر از آب در میان و در تمام مدت بقیه پسرا بهمون غبطه می‌خورن!

پ.ن.1: لطفا نگید کاشکی جلوی دوستت چیزی نمی‌گفتی چون اون لحظه اصلا دست خودم نبود و اصلا از این کار پشیمون نیستم؛ از طرفی سعی کردم انقدر محافظه‌کارانه صحبت کنم که بهونه‌ای برای اذیت کردنم نداشته باشه…

دیروز صبح یه کم بیشتر استراحت کردم و دیرتر از خونه زدم بیرون؛ شب قبلش جشن خداحافظی یکی از دوستام بود که از ایران می‌رفت؛ تو این دو هفته این چهارمین دوستمه که میره😦 نمی‌دونم با این سرعتی که همه دارن از ایران فرار می‌کنن تا چند سال دیگه یه آدم حسابی هم تو این خاک می‌مونه یا نه! صبح از خواب بیدار شدم و سریع آماده شدم برای رفتن؛ قبل از رفتن به محل کارم باید یه جایی واقع در جنوب شهر می‌رفتم. اونجا کارم تموم شد و قصد داشتم قسمتی از مسیر رو با مترو طی کنم. وقتی قطار وارد ایستگاه 15 خرداد شد لرزش کمی حس کردم ولی توجهم رو جلب نکرد تا اینکه قطار به‌سرعت از کنار زنی عبور کرد که جیغ می‌کشید! با شتاب زیادی سرعتمون کم شد و مطمئن شدم که حتما ضربه از برخورد قطار با کسی بوده! هیاهوی مردم اضطراب همراه با ترس شدیدی بهم می‌داد و حرکت شتابزده افراد بیرون از قطار… برق هم قطع شد و مردم داخل قطار شروع به هرج و مرج کردن و ادامه ماجرا که گفتنش فقط باعث به هم ریختن اعصاب خودم و شما میشه… حدسم درست بود و قطار به زنی برخورد کرده بود که بعدا مطمئن شدم خودکشی کرده؛ اول صبح که از خونه می‌زدم بیرون به خودم گفتم امروز روز خوبیه و حالم از دیشب خیلی بهتره، ولی این اتفاق تمام روز فکرم رو مشغول کرد و تمام کارهام رو به هم ریخت… تمام روز به سه نفر فکر می‌کردم و دلم براشون می‌سوخت؛ زنی که احتمالا کارد به استخونش رسیده و دست به خودکشی زده بود، زنی که با دیدن این صحنه مدام جیغ می‌زد و صداش همش تو گوشمه، و راهبر بی‌نوای قطار که احتمالا با دیدن اون صحنه تو شوک فرو رفته بود… شاید اون زن با اینکه مطمئن بود بعد از این کارش، تو کار هزاران نفر اختلال ایجاد میشه و مشکلات زیادی پیش میاد ولی می‌خواست هزاران نفر به این فکر کنن که آدم‌هایی هستن که به‌قدری فشار بهشون وارد میشه که راضی به چنین مرگ دل‌خراشی میشن…
اگه از این قضیه متأثرکننده بگذریم، دیشب از یکی از دوستام که تا دو هفته دیگه به ایران میاد خواستم برام مچ‌بند رنگین‌کمونی بیاره! به دست کردنش باید خیلی هیجان‌انگیز باشه! تو تهران زیاد دنبال این نوع مچ‌بند گشته بودم ولی پیدا نکرده بودم. باید این رو هم اضافه کنم که دوستم از گرایش من خبر داره و رو همین حساب ازش این درخواست رو کردم.
می‌دونین، هر وقت فرصتی برای گشت‌وگذار تو وبلاگ همحس‌های خودم که خیلی خیلی بهتر و درست حسابی‌تر از من وبلاگشون رو اداره می‌کنن پیدا می‌کنم، کلی روحیه می‌گیرم از نوشته‌هاشون و کلی آروم میشم، وقتی از خوشی‌هاشون میگن و کامنت‌های شاد بقیه که خنده به لب آدم میاره، و وقتی از ناخوشی‌ها و درد دلشون میگن و بازم کامنت‌های بقیه که عین اعضای یه خانواده دلداری میدن و آدم دلش می‌خواد تک‌تکشون رو به‌خاطر قلب رئوف و مهربونشون ببوسه! از این‌که این همه همحس‌های مهربون و دوست‌داشتنی کنارمن خیلی خوشحالم! می‌بوسمتون*

جاتون خالی، دیشب رفتیم تئاتر. با چندتا از دوستان. رفتیم تئاتر «با من بخوان» به کارگردانی سعید خاکسار، در سینما و تئاتر کانون تو خیابون وزرا. خدای من انقدر خندیدم که داشتم میمردم! توصیه می‌کنم شما هم برید و روحیه‌ای تازه کنید! البته نمی‌دونم شاید از اونجایی که من کلا آدم خوش‌خنده‌ایم و به درز دیوار هم می‌خندم به نظرم خیلی شاد بود ولی دیدنش ضرری نداره… البته وسطش چند بار موقعیت‌هایی پیش میومد که گریه‌ام هم گرفت، درکل خیلی حس خوبی داشتم. یه پسر شیطون و زیبارویی هم بود که هرازگاهی میومد روی صحنه و می‌خوند، پیش خودمون بمونه وقتی هم میومد کلی ذوق می‌کردم (:دی).

قبل از اینکه بریم به سمت سالن تئاتر منتظر یکی از دوستانم بودم که بیاد و ملحق شه که بریم به سمت سایرین که مستقیم می‌رفتن به سالن. تا بیاد رفتم به پارک ساعی و کنار برکۀ مرغابی‌ها به تماشا ایستادم که یک دفعه دیدم پسر آرومی اومده کنارم؛ به نظر میومد که سه سالی از من کوچکتر بود، شاید حدود 20، 21. شروع کرد به صحبت کردن در مورد پرنده‌ها؛ خیلی آروم و متین؛ گفت پرنده‌ها رو دوست داره و تو خونه از چند نوعشون نگهداری می‌کنه. من فکر کردم شاید همحس باشه و خیلی با اشتیاق نرمی که تو ذوق نزنه به حرف‌هاش گوش می‌دادم و گاهی ازش سؤالاتی می‌کردم. نمی‌دونم چرا این‌جور مواقع اگه بخوام در مورد اصل قضیه (منظورم شروع آشنائیه) صحبت کنم استرس شدیدی می‌گیرم؛ بنابراین سعی کردم گند نزنم و کمک کنم که اون راحت‌تر سر صحبت رو باز کنه و بهش اطمینان بدم جای نگرانی نیست. بهم گفت آدم تنهائیه؛ ولی گفت با دختری قرار داشته که ظاهرا اون دختر نیومده و به تماسش جواب هم نمی‌ده. به نظر میومد خیلی هم احساس عاشقانه‌ای به اون دختر نداشته. کم‌کم فهمیدم اون چیزی که من انتظار داشتم تو فکرش نیست. حتی برای اطمینان پیدا کردن گفتم تو پسر جدّی ولی خون‌گرمی هستی، گفتم هر کسی اگه جای تو بود شاید از نگرانی اینکه بهش بگن تو همجنسگرا هستی جلو نمیومد و حرف رو با من باز نمی‌کرد و از ویژگی‌های مثبتش تعریف کردم ولی عکس‌العملی نگرفتم. آخرش هم ایمیلم رو بهش دادم و گفتم اگه احساس تنهایی کردی برام بنویس و خداحافظی کردم (چون دوستم تقریبا رسیده بود)؛ هم‌صحبتی خوبی بود، امیدوارم خوشبخت بشه…

بالاخره فیلم 3 ساعتی Celine through the eyes of the world رو گرفتم! این فیلم در طول تور دور دنیای سلین دیون در سال 2008 و 2009 تهیه شده و از کنسرت‌ها، پشت صحنه و لحظات دورهم خونوادگی و کاری تشکیل شده. با دیدن این فیلم کلی انرژی گرفتم! این خواننده فوق‌العادس! من دیوونۀ صدای این زنم! تک‌تک آهنگ‌های عاشقانش رو از ته قلب می‌خونه و از همه مهم‌تر یه انسان به معنای واقعیه. عشق پاک و صادقانش و مردمی‌بودنش رو تحسین می‌کنم. امیدوارم یه روز منم از نزدیک ببینمش!

حدود یک ماه میشه که احساس عجیبی دارم؛ برای من خیلی غیرطبیعیه؛ معمولا ارتباط زیادی با دوستام داشتم، مدام برای همه ایمیل می‌زدم، تلفن، پیغام… ولی یک ماه میشه که نه ایمیلی چک می‌کنم، نه پیغامی می‌فرستم، نه تلفنی می‌زنم، و نه حوصله دیدنشون رو دارم. البته اصلا دچار افسردگی و این چیزا نشدما! ولی یه‌جور حس عجیب که احساس می‌کنی اصلا هر کاری می‌کنی نمی‌تونی به هیچ‌کس فکر کنی و مغزت پر از خلا شده!!!
همه‌اش از روزی شروع شد که با یکی از دوستام مثل همیشه از دانشگاه برمی‌گشتیم. درسمون تموم شده ولی من به خاطر کارم می‌آمدم و اون به خاطر دیدن من اومده بود. یکی از معدود دوستامه که در مورد گرایشم خبر داره و وقتی هم که فهمید، خیلی راحت و بدون جبهه‌گیری قضیه رو گرفت و کلی باهام صحبت کرد.
داشتم می‌گفتم، تو راه برگشت بودیم که یه جا بهم گفت من از رنگ صورتی به یه دلیل بدم میاد و به یه دلیل دوسش دارم. گفتم خب یعنی چی؟ چرا؟! گفت چون یه دختری که تو دانشگاه کلی ازش می‌ترسیدم و بدم میومد همش رنگ صورتی می‌پوشید! گفتم خب حالا واسه چی خوشت هم میاد؟ گفت چون دوست‌دختر سابقم رنگ صورتی رو خیلی دوست داشت و یه کاپشن صورتی داشت که عاشقش بود! تو پرانتز بگم که این رفیقم و دوست‌دخترش سال‌ها عاشقانه همدیگرو دوست داشتن ولی به هر دلیل دوستش ترکش می‌کنه و این رفیق ما حتی دست به خودکشی هم زده بوده… خلاصه منم کاملا به شوخی برگشتم گفتم خب می‌خوای منم کلا صورتی بپوشم که تو در مجموع عاشق رنگ صورتی شی؟! یه دفعه انگار توهم رفت و گفت منظورت چیه؟ منم که وارفتم! آخه یعنی چی؟! آدم که شوخی رو تفسیر نمی‌کنه! منم گفتم هیچی یه شوخی کردم چطور مگه؟ بعد گفت حالا شوخی کن ولی نه دیگه ما رو خراب کنی! منم گفتم ببخشید ولی منظورت رو نمی‌فهمم، من فقط یه شوخی ساده کردم و اصلا قصد خاصی نداشتم! خیلی رفتم توهم و واقعا نمی‌فهمیدم این شوخی چرا باید باعث ناراحتیش بشه! بعد از خداحافظی خیلی حالم گرفته شد و تا چند روز تو شک بودم! هنوزم نمی‌دونم چرا و مثل کسی که عزیزش رو از دست داده به چیزی نمی‌تونم فکر کنم! واقعا عجیبه که این اتفاق کوچیک چرا باید این عکس‌العمل رو در من داشته باشه! هرچند که اون هم کلی بعدش تماس گرفت و حتی چند بار بغلم کرد که بابا چی شده چرا توهمی؟ ولی هرچقدرم این استریت‌ها دم از حقوق همجنسگراها بزنن ولی ظاهرا بازهم استریتن…

پ.ن: جالبه این‌جور وقتا همه به جای اینکه یه تماس بگیرن بگن بابا چه مرگت شده که هیچ خبری ازت نیست، میگن اینم چه بی‌معرفت شده که رفته یه حالی هم دیگه نمی‌پرسه! ولی اینجا دوستا همدیگرو فراموش نمی کنن! من واقعا از بودن تو این خانواده مجازی با کلی همحس‌های بامحبت خوشحالم و همتون رو دوست دارم! ممنون که هستین… (بوس، گل)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.